بخشی از سخنان پروفسور سمیعی

بخشی از سخنان پروفسور سمیعی :

ایراد گرفتن، ساده ترین چیزی است كه در زندگی وجود دارد، ولی كمك كردن مثبت، مسأله مهمی برای پیشرفت كارهاست و ما نباید با ایراد گرفتن به كسانی كه قصد انجام دادن كاری را دارند صدمه وارد كنیم تا آنان در انجام كارها كوتاهی كنند .. "آنچه برای فرد فرد ما مقدور است نباید برای آینده دریغ كنیم."


شرافت از دست ‌رفته ‌ی پزشکی (منبع:ناشناس واحتمالانامعتبر!!)

  سلام بچه ها این ایمیلو قبلا یکی برام فرستاده بود چندروز پیشم یکی از بچه های کلاس فرستاد و گفت اگه میخوای بذار رو وبلاگ. صحت وسقمش با خودش وشما!!

   پیشاپیش از عزیزان پزشک که این ایمیل رو دریافت میکنند معذرت میخوام و میدونم که همه میدونیم که این رفتار شامل همه نمیشه ولی باز هم مطمئنم که شما هم همکاران زیادی رو میشناسید که این جور اخلاقی دارند متاسفانه پس بهتر که فوروارد کنید تا شاید تاثیری داشته باشه.این مردم در این مملکت اونقدر همه جور مشکل دارند که دیگه ستم از طرف پزشک به مریض خیلی بی انصافی و دردناکه دروغ در اصطکاک با واقعیت فرسوده می شود .... کافیست رسانه ی حقیقت باشید شرافت از دست ‌رفته ‌ی پزشکی نمی‌دانم پزشک‌ها چقدر به آن سوگندی که آخر کار تحصیل‌شان می‌خورند وفادار می‌مانند، یا اصلا یادشان مانده چیزی از مواردش را یا نه. خوب انتظاری نیست. این سوگندنامه هم مثل همه‌ی چیزهای خوب این مملکت صوری هستش. بحث من اما سر شرافت گم‌شده‌ی پزشک‌هاست. ربطی هم  به سوگندنامه ندارد، که نادیده هم مشخص است راه کدام است و چاه کدام. بگذرم از حواشی و
برسم به متن.

حدود دو ماه پیش نیمه‌های شب، یکی از بستگانم مشکلی براش پیش آمد و رفت اورژانس.  و متخصص قلب  تجویز کرد: آنژیوگرافی. نتیجه: 20 درصد گرفتگی قلبی. تجویز: درمان دارویی.

چند هفته گذشت و قرعه‌ی کار به نام پدر و مادر خودم افتاد. تجویز: آنژیوگرافی. تنها شانس ما این بود که پسرخاله‌ام از آمریکا آمده‌ بود ایران. نسخه هارو دید و گفت «مشکل که دارد، ولی چرا آنژیوگرافی؟ توی ایران مگر سیتی‌آنژیو ندارید؟». این اصطلاح جدید ِنجات‌بخش را پی گرفتیم و رسیدیم به بیمارستان قلب و دی و بیمارستان ‌خمینی. آمار گرفتیم از این‌طرف و آن‌طرف که فرق‌اش را ببینیم با آنژیوگرافی، که پزشک‌های قلب همگی گفتند «به دقت آنژیوگرافی نیست، نکند گول بخورید ها!». حالا حسن سیتی‌آنژیو این بود که تیغ نمی‌زدند رگ کشاله را پاره کنند و یک دوربین بفرستند توی رگ‌ها. یعنی خون نمی‌پاشید تا سقف اتاق آنژیوگرافی. بعد هم یک کیسه‌ی شن نمی‌گذاشتند روی پای آدم که خون نزند
بیرون. یک ماده‌ی رادیواکتیو تزریق می‌شد و با یک دستگاه شبیه ام‌آر‌آی همان کار انجام می‌شد. بدون هیچ ترس و اضطرابی. بدون ریختن یک قطره خون. فقط گیر کرده‌بودیم سر آن «به دقت آنژیوگرافی نیست، گول نخورید ها».

حالت واضح و مشترکی که توی چشم‌های همه‌ی آن متخصصین قلب دیدم «جاخوردن بود».نمی‌دانستند از کجا فهمیده‌ایم اسم سیتی‌آنژیو را. به پدرم گفتم بیشتر مشورت کند، که بوی پول دارم حس می‌کنم!! . تحقیق انجام شد و نتیجه جالب بود. «سیتی آنژیو» نه تنها دقت‌اش کم‌تر از آنژیو نبود، که
مقایسه‌شان شبیه بود به مقایسه‌ی فلاپی‌دیسک و دی‌وی‌دی. تفاوت تکنولوژی‌ها بالای بیست‌سال بود.دل‌مان قرص شد و هردوشان جمعا باهزینه‌ای حدود هشتصدهزار تومان سیتی‌آنژیو را انجام دادند و شکر خدامجموع گرفتگی هردوشان روی هم 20 درصد هم نبود. آن شرافت گم‌شده کجاست؟
عرض می‌کنم.

هزینه‌ی آنژیوگرافی (که تیغ دارد و ترس و خون) حدود یک تا یک‌ونیم میلیون تومان برای هر نفر است ، و هزینه‌ی سیتی‌آنژیو حدود چهارصدهزار تومان.زمانی که صرف آنژیوگرافی می‌شود با احتساب یک تا دو شب بستری بودن بعد ازآن (جدای از وقت‌های پذیرش و نوبت‌دهی و...) حدود دو روز است، و وقتی که
صرف سیتی‌آنژیو می‌شود (باز هم جدای از پذیرش و نوبت‌دهی و...) حدودنیم‌ساعت. ترس واضطراب‌شان را هم مقایسه نکنم که لابد می‌دانید. پس گیراین پزشک‌های متخصص قلب کجاست؟

مشکل خیلی پیچیده نیست. آنژیوگرافی را فقط متخصص قلبی که دوره‌ی مخصوص آنژیوگرافی را دیده‌باشد می‌تواند انجام بدهد، ولی سیتی‌آنژیو را یک رادیولوژیست (که البته او هم باید دوره دیده‌باشد) می‌تواند انجام دهد.یعنی انحصار آنژیوگرافی دست صنف خودشان است و انحصار سیتی‌آنژیو دست
دیگران. چون طبیعتا یک مرکز پزشکی ترجیح می‌دهد برای انجام کاری مشابه،حقوق خیلی کم‌تر یک رادیولوژیست را بدهد تا حقوق بالای یک متخصص قلب را.خوب تجارت کثیف متخصصین قلب (که فرق می‌کند با جراح قلب) را که می‌بینید،اما حالا عمق فاجعه کجاست؟

عمق فاجعه این‌جاست که این جماعت نخورده و ندار نیستند. هشت‌شان گرونه‌شان نیست. خیلی راحت می‌توانند ماهی شش هفت میلیون تومان دربیاورند(وخیلی هم بیشتر از این‌ها). اما بازگداصفتانه چشم‌شان دنبال درصدی است که از هر آنژیوگرافی به‌جیب می‌زنند، بی‌این‌که به فکر سلامتی و راحتی
بیمار باشند. حتی گستاخی و دزدی (که اتفاقا حقیقت معنای دزدی همین‌جاست)را به‌حدی می‌رسانند که تمام تلاش‌شان را به‌کار می‌گیرند برای پشیمانکردن بیمار از دست‌یابی به راه تشخیص جدیدتر و کم‌هزینه‌تر و آسان‌تر،تازه اگر بگذریم از هماهنگی‌های پلیدشان برای«ناشناخته ماندن» این تکنولوژی.

بعد از پدر و مادرم دایی‌م هم رفت سراغ چک‌آپ. ده سال پیش آنژیوگرافی رده‌بود و حالا باید دوباره تست ورزش می‌داد. مشکل داشت تست‌اش. تجویز:آنژیوگرافی. پیش چهار-پنج‌تا از بهترین متخصصین قلب تهران رفت (که اگر هرشخصی فکر می‌کند صداش به جایی می‌رسد خواست اسامی را به‌اش می‌دهم) و همه فتند آنژیوگرافی. آنقدر چرب‌زبانی و بازاریابی کرده‌ بودند برایش که ماهرچه می‌گفتیم بیا اول برو سیتی‌آنژیو، -با این‌که می‌ترسید ازآنژیوگرافی- قبول نمی‌کرد و استدلال پزشک را پذیرفته‌بود به این توجیه که گر رگ‌اش گرفته‌بود همان‌جا یک‌باره برایشبالن می‌زنند یا استنت می‌گذارند و چه و چه. تاکید هم کرده‌بودند«اورژانسی»‌ست و حتا از سفر با ماشین یا هواپیما یا هر وسیله‌ی دیگری مع‌اش کرده‌بودند و نوبت اضطراری هم بهش داده‌بودند «همین فردا صبح».به هرزحمتی بود راضی‌ش کردیم برود سیتی‌آنژیو و رفت و نتیجه: گرفتگی جزیی.درمان: یکی دوتا قرص فقط.

این فریاد را کجا باید زد؟ به کی باید گفت پزشک‌های مملکت تبدیل‌شده‌اندبه حساب‌های بانکی ناطق؟ جالبی قضیه می‌دانید کجاست؟ کمی بیشتر تحقیق کردیم، قیمت دستگاه سیتی‌آنژیو کمتر ازسه‌میلیون دلار است. پولی که یعنی هیچ! ولی فقط سه‌تا توی ایران داریم. چرا؟ چرا؟ چون آن‌ها که باید تاییدکنند خودشان متخصص قلب‌اند و بازارشان به‌خطر می‌افتد.
«... سوگند یاد می‌كنم كه: از تضییع حقوق بیماران بپرهیزم و سلامت وبهبود آنان را بر منافع مادی و امیال نفسانی خود مقدم دارم...»

بگذارید این پیام در راه خود گره گشای مشکل مردم گردد.هموطن رسانه تویی

 

پسربودن يعني ....

پسربودن يعني شاخ شمشاد
پسربودن يعني موتور پرش تو پيست
پسربودن يعني هموني باشي که بابا و خان عموت هستن
پسربودن يعني عجب راننده اي. کي گواهينامه گرفتي؟
پسربودن يعني شنيدي سعيد يه دوست دختر خفن پيداکرده؟
پسربودن يعني تلويزيون بايد روکانالي باشه که تو خوشت بياد
پسربودن يعني خواستنوبدست آوردن
پسربودن يعني حق هرچيزي رو داشتن
پسربودن يعني از جزوه من استفاده کنين وشب هم زنگ بزنين تا بيشتر راهنماييتون کنم
پسربودن يعني به به چه پسر خوشتيپي هزار ماشالله
پسربودن يعني بيا بريم تو شهر بگرديم
پسربودن يعني هرلباسي که عشقت ميکشه بپوشي
پسربودن يعني خوب به سلامتي ليسانس گرفتي .کي ايشالله ميري سر کار
پسربودن يعني از دختره بپرسي کجا داري ميري؟
پسربودن يعني به دختره بگي تو نميخواد بري اونجا.من خودم ميرم
پسربودن يعني از دختره بپرسي كي بود بهت زنگ زد؟! با كي حرف ميزدي؟
پسر بودن يعني اجازه دادن يا ندادن به دختره واسه هرچيزي حتي نفس کشيدن
واقعا چقدر پسر بودن حال ميده"

 

.:: تــریــبــون آزاد ::.

|| یـه تـریـبـون آزاد بـرای اظـهـار نـظـر، صـحـبـت یـا سـوال ||
----> حـتـمـابـه آرشـیـونـظـرات سـربـزنـیـد <----

نتیجه نظرسنجی

نتیجه تو ادامه مطلبه . . .

رمز تو وبلاگ هست .. نویسنده هام دارن .. نتیجه ش نگفتم جالبه !!

ادامه نوشته

به مناسبت روز جهانی کوروش کبیر

ادامه نوشته

با تاخیر به مناسبت درگذشت استیو جابز (متن کامل در ادامه)

گروه اینترنتی پرشین استار |
www.Persian-Star.org

ادامه نوشته

امتحانات و وبلاگ

تو زمان امتحانا یه کم سر همه شلوغ تره , بیننده و نویسنده , پس اگه تا آخر امتحانات یه کمی غیر فعال شدیم ببخشید ولی با پست ثابت ویژه امتحانات به روز هستیم و اگه سوال یا پیشنهادی درباره امتحانات دارید میتونید ازش استفاده کنید.

و . . . والسلام.

داستان جالب

پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید

و اما تحول . . . (متن کامل در ادامه مطلب)

فضایی که اخیرا به وبگاهمون سایه انداخته چیز غیر قابل پیش بینی و یا غیر منتظره ای نبود و احتمالش میرفت که به این سمت سوق پیدا کنه . . . پس با این توصیفات اگر هم در اینجا فضای خاصی حاکم باشه دلیلش میزان همکاری پایین دوستانه.

یکی دو تا از وبلاگ هایی که جزو لینک های ما هم هستند از سرویس وبلاگ خاصی استفاده میکنن که تعداد پست های هر نویسنده رو توی یه پرانتز جلوی اسمشون مینویسه که دیدم که مدیر وبلاگشون بالای هشتاد نود درصد پست هاشون رو ارسال کرده بود که در عین حال که آمار خیره کننده ای بود خیلی هم . . . اگر به پستی که برای دانلود دیکشنری های موبایل گذاشته بودم مراجعه کنید میبینید که بیشتر از صد و هفتاد دانلود (!) از اون مطلب انجام شده و این در صورتیه که حتی یک نظر هم تو بخش نظرات همون مطلب به ثبت نرسیده ! که این خودش یه جورایی خواسته و یا ناخواسته موجب تزریق احساس بی رقبتی جمعی به نویسنده میشه که اصلا چیز جالبی نیست.

و اما تحول . . .

اما تغییری که درباره ش صحبت میکنم اینه که میخوایم یه شروع تازه و پرانرژی داشته باشیم بدون توجه به اطراف و همه انرژی منفی ای که اخیرا دور و برمون رو گرفته بود و حرف بزنیم و بگیم و بشنویم فعلا خیلی تنهاییم فقط دو نفر (!) اما مطمئنیم و امیدوار, مطمئن به عزممون و امیدوار به همراهی شما, شما که میدونیم دوستاتونو تنها نمیذارید و با نظرات و مطالبتون به همراهیشون میاین و اگر هم چنین نشه غمی نیست و باز هم امیدوار میمونیم , اولین نویسنده ای هم که دست یاریمون رو گرفت و از روی دوستی و محبت فشرد محسن فتحی عزیزه که فعلا به شیوه ای که گفتیم شروع میکنیم و هر کسی هم که میخواد تو این راه سهمی داشته باشه یا علی بگه و شروع کنه که به همکاریش شدیدا نیازمندیم و به لطفش محتاج پس هرکدوم از شما دوستان که میخواد با ما به صورت فعال (دو پست در هفته) همکاری داشته باشه کافیه که اسمش رو تو بخش نظرای همین مطلب وارد کنه به خصوص دوستان نویسنده ای که تا حالا از لطفشون در ارسال مطلب محروم بودیم.

به امید فردا های بهتر و . . . والسلام.

ادامه نوشته

امروز جمعه است . . .

با علم و بصیرت به انتظار مهدی بایستیم که حسین (عليه السلام) را منتظرانش کشتند . . .

و . . . والسلام.

امروز جمعه است . . .

به غروب پنجمین جمعه ی سال هزار و سیصد و نود خورشیدی هم رسیدیم . . .
تو اینترنت که میگشتم به مطلبی از انصار کلیپ رسیدم که بعد از گوش دادنش گفتم احتمالا میتونه برای شمام جالب باشه و البته مفید که عین مطلب رو براتون گذاشتم تا اگه خواستین دانلودش کنین و ازش استفاده . . .


 

استاد رائفي پور - ميدونی چرا امام زمان (عج) ظهور نميكنه ؟

 حجم : 2،506 مگابايت / فرمت mp3

كليپ صوتي

لینک مستقيم  /  download



التماس دعا

و . . . والسلام.

درخواست رحيمي (جواب آزمايش پزشكي فارسي نوشته شود) .به نظرتون این کار شدنی نه اصلا این کار درسته.....

درخواست رحيمي
جواب آزمايش پزشكي فارسي نوشته شود
جام جم آنلاين: معاون اول رئيس‌جمهور از اقدام پزشكان مبني بر نگارش جواب آزمايش‌ها به زبان انگليسي انتقاد كرد و خطاب به آنها گفت: حتي اين استدلال كه برخي از خبرها براي بيمار ناخوشايند است نيز نبايد موجب نگارش جواب آزمايش به زبان انگليسي شود، مگر انگليسي‌ها خبرهاي ناخوشايند خود براي بيمار را به فارسي مي‌نويسند؟

به گزارش ايسنا، محمدرضا رحيمي در مراسم «جشن سلامت» كه در مركز همايش‌هاي بين‌المللي رازي برگزار شد، افزود: ما ايراني هستيم و حق داريم كه بدانيم در جواب آزمايش چه چيزي ذكر شده است، از پزشكان درخواست مي‌كنيم كه به خاطر خدا، فارسي بنويسند.

به اعتقاد رحيمي، اين اقدام پزشكان ظلم به زبان فارسي و فرهنگ اسلامي و حتي هفته جهاني بهداشت است.

وي در عين حال با بيان اين‌كه آنچه عنوان شد، تنها خواهش و تقاضا از پزشكان است، در عين حال خطاب به وزير بهداشت گفت: آقايان وزير پيش از اين چنين اقدامي نكرده‌اند و اميدوارم كه شما مردانه‌تر از آنها اين موضوع را اصلاح كنيد.

در همين خصوص وزير بهداشت نيز در جمع خبرنگاران گفت: طرح فارسي كردن برگه‌هاي جواب آزمايشگاه‌هاي پزشكي را كه معاون اول رئيس‌جمهور پيشنهاد داده، براي سهولت خواندن آزمايش توسط بيماران و مردم اجرا مي‌كنيم.

مرضيه وحيددستجردي در حاشيه مراسم روز جهاني بهداشت افزود: طرح فارسي كردن برگه‌هاي آزمايشگاه‌ها را آغاز مي‌كنيم و هرجا كه به مشكل برمي‌خوريم با معاون اول رياست جمهوري مشورت خواهيم كرد.

اين مساله در حالي مطرح مي‌شود كه دكتر ايرج خسرونيا با انتقاد از اين موضوع و غيرعملي دانستن آن به «جام‌جم» گفت: زبان طب يك زبان بين‌المللي است تا اگر بيماري بخواهد نتايج آزمايش خود را به خارج از كشور ببرد، دچار مشكل نشده و در آنجا آزمايش‌هايش قابل بررسي باشد.

وي افزود: در زمان‌هاي خيلي دور زبان طب عربي بود و طب ابن‌سينايي با زبان عربي مطرح شد؛ اما در حال حاضر به زبان انگليسي است و اين مشكلي محسوب نمي‌شود.

به گفته خسرونيا، همه چيت‌هاي آزمايشگاهي (شاخص اصلي تعيين آزمايش) به زبان انگليسي هستند و به نظر مي‌رسد امكان تغيير آنها ممكن نباشد.

بیاید دعا کنیم

نمیدونم تا کی قراره سر قدرت و سیاست آدما خیلی راحت کشته شن . . . برای من که دیدن دیدن جون دادن آدما سر این مسایل خیلی سخته . . . ان شاءالله که حکومت موعود هر چی زود تر بر پا شه تا همین جا بغل گوش خودمون تو کشورای خاور میانه شاهد دیدن چنین صحنه هایی نباشیم . . .مطالب بین دو خط رو مستقیما از mobarezclip.ir گرفتم . . .

bahrain in the blood

این کلیپ به شدت دلخراش است…+۱۸
۷۹۰ کیلوبایت
دانلود کلیپ تصویری
مستقیم یا غیرمستقیم
+ همین کلیپ در یوتوب و یوتوب فارسی
 



بیاید دعا کنیم . . .

و . . . والسلام.

لیوان

استاد در شروع کلاس درس٬ لیوانی پر از آب را به دست گرفت٬ آن را بالا برد تا همه شاگردان ببینند.

بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند: ۵۰گرم٬ ۱۰۰گرم٬ ۱۵۰گرم یا ..... !

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن نمی دانم دقیقا وزنش چقدر است.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان را چند دقیقه همینطور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟

شاگردان پاسخ دادند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید: اگر آن را چند ساعت همینطور نگه دارم چه؟

یکی از شاگردان گفت: دستتان کم کم درد می گیرد. استاد: حق باتوست.

حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری جسارتا گفت: دستتان بی حس می شود٬ عضلاتتان به شدت تحت فشار قرار می گیرد و فلج می شوید و مطمئنا کارتان به بیمارستان خواهد کشید. و همه ی شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است اما آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟

شاگردان جواب دادند نه.

استاد گفت: پس چه چیز باعث درد عضلات من شده؟ در عوض من چه کنم؟

شاگردان گیج شدند!!!!

یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقا. مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید اشکالی ندارد. اما مشکل زمانی به وجود می آید که تصمیم می گیریم مشکلاتمان را چه سبک چه سنگین مدتها در ذهنمان نگه داریم.


بهترین دوست

سلام .این اولین باریه که تو سال ۹۰ و تو وب خودمون مطلب میذارم امیدوارم خوشتون بیاد.

بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنیم دسته گلی تقدیممون می کند و خوب تر از آن این است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس میگیرد.

 اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردیم، به «فرستنده ها» دست نزنیم، «گیرنده ها» را تنظیم کنیم.
 خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.
خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا!
 این همه خود را تحقیر نکنیم، خداوند پس از ساختن ما به خود تبریک گفت.
 وقتی احساس غربت می کنیم یادمون باشد که خدا همین نزدیکی است.
 یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.
 آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.
 ما خلیفۀ خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.
 آنکه  خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.
 خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.
 بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.
 به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.
 اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟
 وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.
 خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.
                                                                                                          

 

داستانک

یک روزی شخصی، در خیابان به دنبال گمشدهای از این سو و به آن سو می گشت. دوستی به او رسید و گفت که دنبال چه می گردی؟ وی در جواب گفت: که دنبال کلید می گردم. دوستش پرسید: کلید حدودا کجا افتاده ؟ تا همان حوالی را جستجو کنیم! آن شخص پاسخ داد: در خانه افتاده است. دوستش سوال کرد: پس چرا اینجا به دنبالش می گردی؟ او گفت: چون در اینجا نور بیشتری وجود دارد! داستان خنده آوری است ولی واقعیت آن است که ما با زندگی هم به همین نحو برخورد می کنیم. ما همیشه خوشبختی خود را در خارج از وجود خود می جوییم و منابع بیرونی را سبب خوشبختی می دانیم، در حالیکه تمام جوابها در خود ماست. ضمنا این داستان ، شاهد خوبی بر این امر است که در بسیاری موارد ما بر روی آشناترین و ساده ترین راه حل ها پا فشاری می کنیم در حالی که ممکن است کلید حل مشکل، نه تنها درکوچه روشن نباشد، بلکه درتاریکی و خفا بایدبه دنبال آن گشت.

شانس

شانس زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد.
بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردند كه این چه شهری است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود این هیچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناری قرار داد.
ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد.
پادشاه در ان یادداشت نوشته بود :
"هر سد و مانعی می تواند شانسی برای تغییر زندگی انسان باشد."

راه بهشت

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خیر، اینجا بهشت است."
- "چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! "
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...
بخشی از کتاب "شیطان و دوشزه پریم " اثر پائولو کوئیلو

سه نکته کوچک برای سه تغییر بزرگ

سه الف اساسی : اطمینان،ایمان،امید

اطمینان :

روزی اهل روستا تصمیم گرفتندبرای بارش باران دعا کنند. در روز مقرر همه گرد هم امدند ولی فقط یک پسر بچه همراه خود چتر اورده بود. به این می گویند اطمینان!

ایمان :

ایمان همچون کودکی یک ساله است، که وقتی شما او را به هوا می اندازید، می خندد، چون یقین دارد شما او راخواهید گرفت .

امید :

هر شب به رختخواب می رویم ، بدون هیچ تضمینی برای اینکه فردا صبح از خواب بیدار شویم. با این وجود کلی برنامه ریزی برای روز اینده داریم .


مسابقه

مسابقه کلمات بی نقطه

سلام خدمت همکلاسی های عزیز!!!

LaughingLaughingLaughing

رقابتی دیگر در راه است!!!

روش:من به عنوان شروع یه کلمه بی نقطه میگم و نفر بعدی باید یه کلمه بی نقطه بگه که حرف اولش با حرف آخر کلمه قبلی یکسان باشه.

دیدین زیاد هم سخت نبود !!!

قوانین :

1- کلمات باید معنی دار و با مفهوم باشه ...

2- کلمات نباید تکراری باشه ....

3-از دادن پست پشت سر هم خودداری بشه ...

در ضمن سعی میشه به کسی که تا آخر اردیبهشت بیشترین نظر رو بزاره یه آپارتمان در نوک قله اورست اهدا بشه!!!

داستانک

شانس
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
 اما.........گاو دم نداشت!!!!
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

عكس هاي جشن معارفـــــــــــــــــه

 

ادامه نوشته

به شرط پاکی دل.....


به شرط پاکی دل.....

خداوند بی نهایت است و لامکان بی زمان

           اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                        و به قدر نیاز تو فرود می اید

                               و به قدر ارزوی تو گسترده می شود

                                       و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را برادر می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

 در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را......

به شرط اعتقاد،

         به شرط پاکی دل ،

                    به شرط طهارت روح ،

                                 به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

         و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

             و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

                     و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

    و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ، نامردمی ها ، ناراستی ها !!!!!!!!!!

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه 

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازوهایتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ...

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود

که به نفرت پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمی شود

که به خلاف پناه می برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید؟!

نیاز به کاربلد

سلام به همه ;

اگر کسی به فوتوشاپ وارده اسمشو به صورت نظر خصوصی تو بخش دل نوشته وارد کنه تا به کمکمون بیاد.

نترسید !!!! کار چندانی نیست !!!! فعلا که فقط به یه دونه طرح لازم داریم تا بعد ببینیم چی میشه.

راستي بروبچـــــــــز عزيـــز من ركورد بافت و جنين رو دارم اما حجمش خيلي خيلي زيــاده

و من متاسفانه برنامه زيپ كردن رو ندارم. اما اگه فكر ميكنيد كه لازمه و بايد حتما گذاشت

بگيد كه من برنامه شو دي ال كنم و بزارمشون تو وبلاگ

 

ساقيــــــــا آمدن عيد مبارك بادتـــــــــــ!

به زودی تقویم هایمان را عوض می کنیم . به زودی پرونده ی سال ۱۳۸۹ را برای همیشه می بندیم و بعد از چند وقت چنان آن را فراموش می کنیم که انگار اصلا وجود نداشت تمام روزها و شب هایی که زمانی فکر می کردیم برای همیشه باقی می مانند میان روزهای زندگی گم می شوند. فقط ما می مانیم که به پایان این روزها فکر می کنیم : پوست انداختیم   بزرگ شدیم و ...

روزهای تقویم وقتی به پایان خود می رسند تازه آدم می فهمد که چقدر زود این تقویم باطل شده است. انگار همین دیروز بود که مشخصات فردی مان را درون آن نوشتیم . 

سال ۱۳۸۹ سال عجیبی بود . حال که در پایان آن را نگاه می کنم می بینم روزهای عجیبی را پشت سر گذاشتم روزهایی که نه خوبند و نه بد فقط متفاوت از هم و حاصل ان این است که من دیگر آن آدمی که ابتدای سال مقابل سفره ی هفت سین نشست و دعا خواند نیستم. در پایان سال باید اعتراف کنم که چه روزهایی را ساده از کنارش گذشتم و با دستان خودم سپردمش به روز مرگی.

 

ادامه نوشته

روز های حود را چگونه سپری کنیم................

سلام سلام...!!!!!Hello

به به !!!به به واسه عید و حال و هواش.....چه شود سال ۱۳۹۰!!!!!!!!(حال کردی قافیه رو؟؟)

اومدم م یه شرح کوچولو از اوضاع و احوال دانشگاه بگم و برم...

اولش به همکلاسیای غیور خودم تبریک و افرین میگم که با اتحادشون از  ۱۸ ام تعطیل کردیم..باریک!!!

راستش کلا اونجا خوش میگذره هاااااااااااااااااااااا ولی به هر حال خانه و کاشانه یه چیزه دیگه س

دانشگاه که امن و امانه..میریم با استادا کل کل میکنیم برمیگردیم....یه استاد بافت شناسی داریم که وقتی میبینمش اینطوری میشیم: خودشم تصور کن ساعت ۸ صبح با این کلاس داشته باشی

کلا ضد حاله....ولی بقیه استادا خوبن به خصوص عمومیا که دیگه ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا بیخیال دانشگاه بریم سراغ مهمترین قسمت یعنی خوابگاه!!!!!!Yah

خوابگاه و اونایی که رفتن و الانم هستن کاملا درک میکنن...کلا دلخوشیه!!!!!

ما اول تو یه اتاق ۴ نفره بودیم .روزای اول باهاش کنار اومدیم ولی

دیگه شورش در اومده بود...یه کاری کردیم که اینطوری شد:..ولی بعدش دیگه اروم شدیم...

تو هر سوئیت یه اتاق ۳ نفره هست که ما خیلی دوس داشتیم بریم اونجا ولی اوایل نشد..

اما بعد با مخ زنی تونستیم سرپرست رو راضی کنیم...Gemini

راستی به فارساهم ترکی یاد میدیم..قراره بعد عید ازشون میان ترم بگیریم...پیک نوروزیم دادیم

کم کم احساس میکنم که طولانی شده!!!!!!!!!!نه؟؟؟

باشه عصبانی نشو تموم میکنم.!  پیشاپیش نوروز۹۰ و بهتون تبریک میگم از عددش معلومه که ساله

خوبیه!!(زوج) واسه دانشجویان ارزوی موفقیت تو امتحاناشون....واسه کنکوریا ارزوی موفقت تو

کنکورشون.....واسه سومیا ارزوی موفقیت تو امتحانای نهایشون...واسه بقیه اقشار جامعه هم ارزوی

موفقیت دارم....البته بعده سلامتی!!!!!! چیه چرا اونطوری نگام میکنی؟؟؟خوب واسه سال جدید باید یه

دعایی کنم یا نه!!!!!خیلی حرف موندا ولی دیگه جا نیس به خداSun

     هرکی نظر نده ۱) کچل میشه!!!۲) دعا های بالا واسش کار نمیکنه..۳)چرا اذیت میکنی؟؟؟یه نظره دیگه

                                 ارادتمند همیشگی شما

                                                                                       mohsen.f

تبریکات مکرره . . .

تبریکات مکرره اینجانب بابت انتخاب لوگوی ورودیمون رو پذیرا باشید . . .

طرح شماره نه با تخصیص بیست و پنج درصد آرا به خود به عنوان طرح برگزیده انتخاب شد.

همکلاسی های محترم برای دیدن آمار کامل آرا به ادامه مطلب مراجعه کنن . . .


ادامه نوشته

وبلاگ دکتر کوچولو

سلام به همکلاسی های عزیزم

این ادرس وبلاگمه اگه خواستین سر بزنین خوشحال میشم

منتظرتونم تا بعد...

www.small-dr.mihanblog.com